![]() |
![]() |
|
|
اگر دستم رسد روزى كه انصاف از تو بستانم قضاى عهد ماضى را شبى دستى برافشانم چنانت دوست مىدارم كه گر روزى فراق افتد تو صبر از من توانى كرد و من صبر از تو نتوانم دلم صدبار مىگويد كه چشم از فتنه برهم نه دگر ره ديده مىافتد بر آن بالاى فتّانم ترا در بوستان بايد كه پيش سرو بنشينى وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم رفيقانم سفر كردند هر يارى به اقصايى خلاف من كه بگرفتست دامن در مغيلانم به دريايى درافتادم كه پايانش نمىبينم كسى را پنجه افكندم كه درمانش نمىدانم فراقم سخت مىآيد وليكن صبر مىبايد كه گر بگريزم از سختى، رفيق سستپيمانم مپرسم دوش چون بودى به تاريكى و تنهايى؟ شب هجرم چه مىپرسى كه روز وصل حيرانم؟ شبان آهسته مىنالم، مگر دردم نهان ماند به گوش هر كه در عالم رسيد آواز پنهانم دمى با دوست در خلوت به از صدسال در عشرت من آزادى نمىخواهم كه با يوسف به زندانم من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت هنوز آواز مىآيد به معنى، از گلستانم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
بار فراق دوستان بس كه نشسته بر دلم مىروم و نمىرود ناقه به زير محملم بار بيفكند شتر چون برسد به منزلى بار دلست همچنان ور به هزار منزلم اى كه مهار مىكشى، صبر كن و سبك مرو كز طرفى تو مىكشى وز طرفى سلاسلم بار كشيده جفا، پرده دريده هوا راه ز پيش و دل ز پس، واقعهاى است مشكلم معرفت قديم را بعد حجاب كى شود؟ گرچه به شخص غايبى، در نظرى مقابلم آخر قصد من تويى، غايت جهد و آرزو تا نرسم، ز دامنت دست اميد نگسلم ذكر تو از زبان من، فكر تو از جنان من چون برود كه رفتهاى در رگ و در مفاصلم؟ مشتغل توام چنان كز همه چيز غايبم مفتكر توام چنان كز همه خلق غافلم گر نظرى كنى، كند كشته صبر من ورق ور نكنى، چه بر دهد بيخ اميد باطلم؟ سنّت عشق، سعديا، ترك نمىدهى؟ بلى كى ز دلم به در رود، خوى سرشته در گلم؟ داروى درد شوق را با همه علم عاجزم چاره كار عشق را با همه عقل جاهلم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم فروردین 1389ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
ما گدايان خيل سلطانيم شهربندهواى جانانيم بنده را نام خويشتن نبود هر چه ما را لقب نهند، آنيم گر برانند و گر ببخشايند ره به جاى دگر نمىدانيم چون دلارام مىزند شمشير سر ببازيم و رخ نگردانيم دوستان در هواى صحبت يار زر فشانند و ما سر افشانيم مر خداوند عقل و دانش را عيب ما گو مكن كه نادانيم هر گلى نو كه در جهان آيد ما به عشقش هزاردستانيم تنگچشمان نظر به ميوه كنند ما تماشاكنان بستانيم تو به سيماى شخص مىنگرى ما در آثار صنع حيرانيم هرچه گفتيم جز حكايت دوست در همه عمر از آن پشيمانيم سعديا، بىوجود صحبت يار همه عالم به هيچ نستانيم ترك جان عزيز بتوان گفت ترك يار عزيز نتوانيم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
سَرِ آن ندارد امشب كه برآيد آفتابى چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابى به چه دير ماندى، اى صبح، كه جان من برآمد
بزه كردى و نكردند مؤذنان ثوابى نفس خروس بگرفت كه نوبتى بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابى نفحات صبح دانى ز چه روى دوست دارم كه به روى دوست ماند كه برافكند نقابى سرم از خداى خواهد كه به پايش اندر افتد كه در آب مرده بهتر كه در آرزوى آبى دل من نه مرد آنست كه با غمش برآيد مگسى كجا تواند كه بيفكند عقابى؟ نه چنان گناهكارم كه به دشمنم سپارى تو به دست خويش فرماى، اگرم كنى عذابى دل همچو سنگت اى دوست، به آب چشم سعدى عجبست اگر نگردد كه بگردد آسيابى برو اى گداى مسكين و درى دگر طلب كن كه هزار بار گفتى و نيامدت جوابى
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
حریر ابرها را بر کنار افکن بیااز دور های دور از آنسوی دریا ها که من دیریست تنهایم زمستان است در قلبم و من سخت از زمستان می ترسم بیا از دور های دور که من دیریست تنهایم .
در شب بی بازگشت آینه وقت راهی شدن تو در اندوه باران صدای گریه تلخ بی اختیارم را فقط باد و باران شنیدند باز گرد و شب سرد وتاریک مرا چراغ راه باش ای بهترین .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بگی میخوامت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
دوباره آمده ام از جاده های بی قرار دوباره آمده ام از جاده های بی شکیب دوباره آمده ام تا در اوج چشمان تو غزل عشق را دوباره از نو معنا کنم .
در اندیشه چشم تو مست وغزلخوانم من یکدم کنار سبزه و یار و گلستانم من تا کی شراب و می مستی نخورم باده در ساغر و پیمانه هستی نخورم بگذار به یک جام مرا مست کنند عکس رخ تو در نظرم هست کنند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
1.میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می كرد بهم چی گفت ؟ جایی كه میری مردمی داره كه می شكننت نكنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توكوله بارت عشق میزارم كه بگذری، قلب میزارم كه جا بدی، اشك میدم كه همراهیت كنه، ومرگ كه بدونی برمیگردی پیشم 2.رفاقت به معنی حضور در كنار فردی دیگر نیست بلكه به معنی حضور در درون اوست ! روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديد من آن رودم که تنها آب دارم ، نگاهی خسته و بی تاب دارم ، من عشق نور دارم در دل اما ، فقط تصویری از مهتاب دارم دوست بهترين واژه در جهان است، اما كساني كه معني آن را نمي فهمند اين واژه را بدنام كرده اند. دوست، دشمن تنهايي يك تنهاست ما همیشه کسانی را که به فکرما هستن رو به گريه می اندازيم ، گريه می کنيم برای کسانی که به فکرما نيستن و به فکر کسانی هستيم که هيچوقت برامون گريه نمی کنن به دريا بزن قايقت مي شوم ، حقيرم ولي لايقت مي شوم ، من عاشق شدن را بلد نيستم ، تو يادم بده عاشقت ميشوم فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
خيلي وقت بود که به خدا گفته بودم.
جواب می شنیدم از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. از عشق عبور کردم و گذشتم. عشق راپشت سر گذاشتم. عشق ايستاد و منجمد شد. عشق روان شد و راه افتاد. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي که خدا گفت: امروز روز توست. روزعاشق شدن. خداعشق را به قلبم رساند. عشق طعم یاس را چشيد. طعم یاس را. اما... روزي عشق به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. عشق گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا عشق را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم عاشق بود. دنبال کلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ کلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت. عشق از قلب عاشق عبور کرد. و وقتي که اشک از چشم عاشق چکيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون که عکس من در اشک عاشق است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
من پذیرفتم شکست را ، پندهای اهل دور اندیش را ، من پذیرفتم که عشق افسانه است ، این دل درد آشنا افسانه است ، می روم از رفتن من شاد باش ، از عذاب دیدنم آزاد باش ، چون که تو تنهاتر از من می روی ، آرزو دارم که تو عاشق شوی ، آرزو دارم بفهمی درد را ، معنی برخوردهای سرد را .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت توسط همیشه عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوى تو باشم من خود اى ساقى، از اين شوق كه دارم مستم تو به يك جرعه ديگر ببرى از دستم اى ساربان آهسته رو كارام جانم مىرود وان دل كه با خود داشتم با دلستانم مىرود خبرت هست كه بى روى تو آرامم نيست طاقت بار فراق اينهمه ايامم نيست سلسله موى دوست حلقه دام بلاست هر كه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست غم زمانه خورم يا فراق يار كشم به طاقتى كه ندارم كدام بار كشم سهل باشد به ترك جان گفتن ترك جانان نمىتوان گفتن |
| آرشیو نوشته ها |
|
جملات عاشقانه راز عشق داستان های عاشقانه فریاد بی صدای دل عاشق شدن گالری عکس |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1389 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
| نویسندگان |
|
همیشه عاشق باران |
|
RSS
|